سران کشور های قرقیزستان، کوبا، ترینیداد و توباگو، هائیتی و مالاوی جهت بحث و تبادل نظر پیرامون مالکیت دریاچه ارومیه این هفته مهمان رئیس جمهور خواهند بود! مقامات ایرانی به سران این کشور ها قول همکاری های لازم را جهت اعطای سهم مساوی از این دریاچه را به آنها داده اند و در صورت حمایت آنان از ایران در شورای امنیت سازمان ملل این قول همکاری عملیاتی خواهد شد! در پی واگذاری سهم ایران از دریای خزر به روسیه در ماه گذشته، با درخواست بحرین بجز جزایر سه گانه تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی، جزایر قشم و کیش و لاوان نیز به این کشور اهدا گردید.
مقامات ایرانی همچنین در پی رایزنی با سران کشور های جهان هستند تا در صورت همکاری آنها با ایران در سازمان ملل، استان اصفهان را به اسکاتلند، استان قزوین را به کانادا، استان کرمان را به افغانستان، رشت را به فرانسه، کرمانشاه را به یوگوسلاوی، قم را به لبنان، فارس را به کویت و سیستان را به پاکستان تقدیم نماید.
رئیس جمهور همچنین عنوان کرد در صورت حمایت امریما از ایران در سازمان ملل و استفاده از حق وتو برای ملغی کردن پیشنهادی خودش علیه ایران حاضر است استان تهران را نیز به این کشور واگذار نماید. وی در مصاحبه با خبرنگار ما گفت: حفظ تمامیت ارزی وظیفه اصلی من و سایر مسئولین است و با تمام جدیت خود تلاش می کنیم این امر محقق شود و در این راه مجبور به پرداختن اینچنین بهای سنگینی هستیم ...!
همچنین در جلسه هیئت دولت جهت تعویض نام جمهوری اسلامی ایران به ایالات مرتحله ایران تصمیم گیری خواهد شد!
نیمه سابق بر این پنهان!
در این مقاله برآنیم تا پرده از رازی مخوف برداریم. رازی دردناک و سهمگین... در طول این مقاله شما با شخصیتی آشنا خواهید شد که شاید افراد زیادی او را بشناسند اما اندک افرادی از ماهیت درونی خبیث وی آگاهی داشته اند و شاید هیچ کس از روابط پنهانی وی با مخالفین نظام اطلاعی نداشت...
این شخص مزدور که سالهاست با لباس های مبدل و چهره دروغین در پی اهداف شوم خود می باشد کسی نیست بجز چوپان دروغگو که امروز ماهیت واقعی و چهره اصلی او را بر شما آشکار خواهیم ساخت.
وی که مدت ها با انتشار اکاذیب سعی در مشوش نمودن افکار عمومی را داشت و با فریاد های گاه و بی گاه آی گرگ... آی گرگ تلاش می نمود تا نظام جمهوری اسلامی را نظامی نا کارامد در فراهم نمودن امنیت در کشور جلوه دهد و سعی داشت کشور را نا امن و مخوف جلوه دهد برنامه جلوگیری از سرمایه گذاری های خارجی و در ادامه با پیشبرد اهداف خود سعی در براندازی گله ایی و در انتها انقلاب پشمی نماید.
با توجه به این پیشینه تاریخی سیاه و مبتذل وی، مدت ها بود که شخص مذکور تحت نظر نویسنده این ستون بوده و به شدت در بخش مراقبت های ویژه این ستون نگهداری می شده تا اینکه در طی روز های اخیر مدارک مستند و مستدلی مبنی بر رابطه وی با منتقدین و مخالفین دولت، کشف و ضبط گردید. طبق گزارش های خبرنگاران بدون مرز این ستون، ارتباط وی با عناصر مذکور بسیار مشهود و غیر قابل انکار است تا حدی که مشاهده شده او به مخالفان دولت خط داده و راه و روش آنها را تعیین می کند و روزانه ساعت های متمادی آنها را به صورت گروهی به مراتع می برد و تظاهرات آینده احتمالی را با آنها تمرین می کند. مهمتر از آن مشاهده شده که فرد مذکور برای این عناصر فریفته و خودباخته موسقی های ناموزون نواخته و آنان نیز با هر سازی که وی می نوازد حرکات موزون می کنند.
متاسفانه سالهاست که وی از رفتار خود دست بر نداشته و علی رقم چاپ سرنوشت او در کتاب های دبستانی، کماکان عبرت نگرفته و به تشویش اذهان عمومی می پردازد. طبق تحقیقات به عمل آمده وی به شدت نگران پراکندگی منتقدان و مخالفان دولت است و سعی می کند تمام آنها را هماهنگ و در یک خط نگه دارد و برای ضربه زدن به دولت در جبهه ایی هماهنگ استفاده نماید. تحقیقات جهت شناخت بیشتر این موجود اجنبی کماکان ادامه دارد.
در راستای اینکه آقای الهام اعلام کردن همسرشون مقاله هاشونو در آشپزخانه می نویسن... رسانه ملی و یار دوازدهم تیم ملی این اعجوبه را کشف و برای اجرای برنامه به تلوزیون دعوت کرد تا وی را از آشپزخانه نشینی رهایی بخشد. در متن فوق برنامه اجرا شده ایشان در برنامه آشپزی خانواده را با هم می بینیم:
به نام خدا... سلام... خانوم های عزیز من امروز قصد دارم طرز تهیه آش کشک که خودم هم مبتکر اون بودم و در آزمایشگاه آشپزخونه خودمون به عمل آوردم رو به شما هم یاد بدم...
مواد لازم:
معجزه هزاره سوم: یک عدد
ماست و زعفران و هل و سایر رنگ و طعم دهنده های طبیعی و مصنوعی معطر: به میزان زیاد!
تره: یک خروار!
عدس، لوبیا، نخود و...: به میزان موجود!
روغن: یک وجب!
پیاز: به میزان زیاد
فلفل و نمک: به میزان زیاد
آب نمک: به میزان لازم
کشک: لازم نیست! (تعجب نکنید... مگر در شیرینی ناپلئونی، ناپلئون هست؟! علت نامگذاری غذا به این نام تولید قابل توجه کشک است نه مصرف آن!)
خانوم های عزیز ابتدا معجزه هزاره سوم رو که از قبل چند ماهی در آب و نمک خوابانیده شده را درون ماست و زعفران و هل و سایر طعم دهنده های قرار دهید تا بوی نامطبوعش از بین بره و قابل استفاده بشه! حالا اونو توی قابلمه انداخته و تا می تونید براش تره خورد کنید و توی قابلمه بریزید... میزان قابل توجهی نمک به اون اضافه کنید تا حسابی شورش در بیاد. سپس اونقدر فلفل بریزید تا هرکی در آینده این آش رو می خوره اشک تو چشاش جمع بشه و دور سر همه هاله نور ببینه... حالا در قابلمه رو ببندید و اونو روی شعله خیلی کم اجاق گاز بذارید، چون خیلی زود جوش میاره و سر میره...
حالا عدس و لوبیا و نخود و نخودی ها رو توی ظرف در بسته بریزید و اونا رو حسابی بپزین، سپس اونا رو اونقدر بکوبید تا پودر بشن و به شکل خمیری در بیان... سپس خمیر رو مورد مهرورزی خودتون قرار داده و وقتی کامل با هم مخلوط شد لای روزنامه بپیچین و بندازینش تو سطل آشغال!
برگردیم سر غذامون!... داخل یک تاوه به میزان یک وجب روغن ریخته و مقدار زیادی پیاز را به آن اضافه کنید و اونقدر اونو تفت بدین که به رنگ طلایی در بیاد. حالا وقت اضافه کردن پیاز داغ به آش هست... شما باید اونقدر پیاز داغشو اضافه کنید که فقر مواد غذایی و ویتامینی و پروتئینی این آش به چشم نیاد!
سپس در قابلمه رو بذارید و دیگه منتظر جا افتادن آش نباشید چون بیشتر از این جا نمی افته و هرچی بگذره رنگ و طعم بد تری به خودش می گیره...
مواد لازم ذکر شده این آش برای 70 ملیون نفر هست که می تونید اونو تا 4 سال سالم توی یخچال نگه دارید که البته باعث فاسد شدن بقیه مواد سالم درون یخچال شما میشه! با تشکر از توجهتون به برنامه در آخر جا داره تا از کمپانی مواد غذایی L – HAM پروتئین تشکر کنم که اسپانسر برنامه ما بودن...!
شکــــــــــر خدا کشورمون مشکل و ماتــــــــــــم نداره
دلمون شــــاده و هیچ غــــصه و هیچ غــــــــــــم نداره
مشکلا حــــــــــــــل شده و رفته پی کـــــــــــار خودش
دبلیو بوش پسر گشته خجــــــــل ز راه و رفتار خودش
نه دیگه ترسی داریم از بــــــــــــــــوش و سازمان ملل
نه دیگه دشمنون آمریکـــــــــــا و یه لشــکر کور و کچل
گره مشـــــــکلا داخــــــــــلی که یــــــــــــــکجا وا شده
همه دردای مـــــــــــــــــردم جملـــــــــــــــگی دوا شده
مشکل گــــــــــــــــــــــرونی و مسکن و بیکاری و جنگ
مشکل قـــــــــــــــــــــــــطعنامه و نداشتن توپ و تفنگ
دیگه نیستن اینــــــــا مشــــــــــــکل اصـــــــــلی نظام
حل شدن این مشکلا دیگه برای خـــــــاص و عــــــــام
مشکل ما فقــــــــط یه مشـــــــــــــکل خارجــــــــــــــیه
مشکل فلسطــــــــــــــــینی و افغانی و مشکل عراقیه
آخه تو کشــــــــــــور اونا هنــــــــــــوزم جـــــــنگه هنوز
کار ما گــــــــریه و زاری واسشون هــــر شـــــــب و روز
دلــــــمون میســــــوزه از ته چون جووناش کـــار ندارن
شبا که می خوان بخوابن سر گشنه رو بالش میذارن
اعتیـــــــــاد و فقر و گرونـــــــــــــی اونجـا بیداد می کنه
ما که لازم نداریم... رو دستمــــــــــون بـــــــاد می کنه
امســـــــال هـــــــــــم میدیم به اونا یه وام بـــی عوض
همراه یه چند تا فـــــرش و ســــــوهان و یه خورده گـز
بلکه مشـــــــــــکل اونام ایــــن جوری حــــــــــــل بشه
دلاشــــــــــــون گرم و تــــــــــنوری مثل منقــــــل بشه
ما که دلشــــــــــــادیم و سر خوش، با خیــــال راحتیم
چونکه دیگه ما ســــــــــهامدار عـــــــــــــــــــــــــدالتیم!
در زیر مصاحبه های آقای ناصر حجازی مربی موفق! تیم استقلال از ابتدا تا انتهای احتمالی حضور وی در تیم رو با هم مرور می کنیم:
یک هفته قبل از شروع لیگ برتر:
خوشبختانه تیم ما در شرایط آرمانی به سر می بره و همه بازیکنان آماده شروع لیگ هستن تا لیگ رو با اقتدار آغاز کنن. جا داره همینجا از مدیر عامل تیم تشکر کنم که همه ابزار لازم برای قهرمانی از جمله بازیکنان حرفه ایی، زمین تمرینی مناسب، امکانات خوب و زغال اعلا رو در اختیار من قرار داده و من همینجا به هوادارها قول قهرمانی می دم و مطمئن باشید که تیم ما سال بعد به جام باشگاه ها راه پیدا می کنه و امیدوارم تیم جوبیلو ایواتای ژاپن هم مثل ما به فینال جام باشگاه های آسیا راه پیدا کنه تا ما انتقام شکست چند سال قبلمونو از این تیم بگیریم! من همینجا اعلام می کنم که هیچ چیز جلودار تیم ما نیست و ما هیچ حریفی نداریم...
پس از بازی اول:
تیم ما بسیار خوب بازی کرد. برد و باخت برای هر تیمی وجود داره من به تیم مقابل هم تبریک میگم که تیم خوبی رو روانه میدان کردن.
هفته بعد از بازی اول:
من به بازیکن های تیمم افتخار می کنم که چنین بازی زیبا و تماشاگر پسندانه ایی رو ارائه دادن. ما در این بازی متوجه شدیم که یه حریف بزرگ داریم و اونم داور مسابقه بود. متاسفانه داور بازی این سه امتیاز رو از ما گرفت. توی اون صحنه اگر داور اوت رو به نفع ما گرفته بود! می تونستیم صاحب موقعیت بشیم و گل بزنیم که ایشون این موقعیت رو از ما گرفت...!
هفته بعد تر از بازی اول!:
خب به هر حال تیم ما یه تیم جوون هست و تا جوونا توی تیم جا بیوفتن چند هفته طول می کشه... ما هنوز چیزی رو از دست ندادیم و بخت اول قهرمانی هستیم و 30 هفته تا پایان رقابت ها فرصت باقیه...!
هفته بعید از بازی اول!:
تیم ما این بازی رو خیلی زیبا بازی کرد و خواهش می کنم به این خاطر شما هم اسم این باخت رو شکست نذارید! ما هم همینجا از سازمان لیگ درخواست داریم تا سه امتیاز این بازی رو به ما بدن بلکه بقیه تیم ها هم به خوب بازی کردن تشویق بشن!
پس از اولین بازی نیم فصل دوم:
هنوز هیچ چیز معلوم نیست... با وجود باخت امروز همون طور که می دونید اگر ما تا آخر فصل تمام بازی هامون رو ببریم و تیم های حریف تمام بازی هاشون رو ببازن تیم ما قهرمان میشه... من خواهش می کنم به من فرصت بدین...
هفته بعد از اولین بازی نیم فصل دوم:
با این باخت قبول دارم که ما اگر تا آخر فصل هم تمام بازی هامون رو ببریم و تیم های حریف تمام بازی هاشون رو ببازن باز هم قهرمان نمی شیم اما به هوادارا مژده میدم که ممکنه توی تیم قهرمان آینده یه بازیکن غیر قانونی باشه و ما اگر دوم بشیم در آخر فصل از این بازیکن شکایت می کنیم و اون وقت دادگاه آی کست حکم به قهرمانی تیم ما میده...!
هفته بعد تر از اولین بازی نیم فصل دوم:
اصولا من مربی جام حذفی هستم و قول میدم جام حذفی این دوره از آن استقلال باشه...!
بعد از اولین بازی جام حذفی:
اگر بازی های جام حذفی به صورت حذفی برگزار نشده بود ما الان حذف نشده بودیم!!!
هفته آخر لیگ:
همان طور که استقلال را به دسته پایین تر بردم آن را به لیگ برتر برمیگردانم...! فقط خواهش می کنم کمی به من فرصت دهید...!!!
پوشه ایی که مدارک رو توی اون گذاشته بودم با احترام خاصی به طرفش دراز کردم. ازم گرفت و شروع کرد مدارک رو یکی یکی به هم ریختن... انگار میون کاغذ ها دنبال چیز خاصی می گشت...
- این که ناقصه آقا...
- آه... ببخشید... یادم رفته بود... اینم خدمت شما... گفتم شاید این عکس ها کوچیک هستن بین مدارک گم بشن...
- منظور من عکس نبود قربان...
تقریبا مطمئن بودم تمام مدارکی که ممکنه برای ثبت نام یه بچه 7 ساله تو دبستان لازم بشه رو توی پوشه گذاشته بودم و برای اطمینان از همه شون حتی از جلد شناسنامه ها هم یه کپی گرفته بودم...
- عذر می خوام متوجه نمی شم...
- آقا شما مگه مدارک لازم برای ثبت نام رو از سرایدار مدرسه نگرفتین...
تازه یادم افتاد به اون کاغذ... یعنی چیز بیشتری لازم هست که من نیاوردم؟ سریع اونو از جیبم در اوردم و شروع به خوندن کردم...
- فیش بانکی به مبلغ 50000 تومان به منظور همیاری با مدرسه!
- فیش بانکی به مبلغ 100000 تومان به منظور همکاری با مدرسه!
- فیش بانکی به مبلغ 150000 تومان به منظور همراهی با مدرسه!
- فیش بانکی به مبلغ 200000 تومان به منظور همدردی با مدرسه!
- یک عدد پوشه!
- توجه: مورد آخر الزامی نمی باشد!
با عصبانیت کنترل شده ایی به مدیر مدرسه گفتم:
- آقا مگه اعلام نشده بود امسال برای ثبت نام مبلغی دریافت نمی شه؟
- کاملا درسته... ما هم این مبلغ رو به منظور ثبت نام نمی گیریم... این یه مشارکت خود خواسته مردمیه... می تونید پرداخت نکنید...
با خوشحالی فریاد زدم:
- خدا به دولت نهم عمر بده...! ایشالا خدا دولت دهمش بکنه...! کاش خانومم هم اینجا بود و این لحظه با شکوه رو میدید!
مدیر مدرسه با عصبانیت گفت:
- خودتونو کنترل کنید آقا... مدارک لازم برای ثبت نام با شرایط شما رو پشت همون برگه نوشته...
در حالی که اشک در چشمام حلقه زده بود برگه رو بر گردوندم و شروع کردم به خوندن که...
- آقا اینجا چی نوشته..!؟ آزماش اعتیاد!؟... بچه من همش 7 سالشه...
- ربطی نداره قربان... شما مثل اینکه خبر ندارید سن فساد چقدر پایین اومده... ما از کجا مطمئن باشم که فرزند شما معتاد نباشه!؟ آدم معتاد مثل یه سیب خراب می مونه که اگه وارد یه جعبه سیب سالم بشه همه رو خراب می کنه... حالا شما حساب کنید بچه شما بخواد بیاد بین این همه بچه معصوم و مواد پخش کنه... وجدانتون اجازه میده...!؟
- باشه...باشه... خیلی خب... قبول... تست اعتیاد میده... اما این مورد بعدی که نوشتین چی؟ آنژیوگرافی!؟
- بله آقا... از کجا معلوم بچه شما مشکل قلبی نداشته باشه...!؟
- گیریم که خدای نکرده داشته باشه... چیه!؟ اونم مثل سیب خراب میمونه و می زنه بقیه رو خراب می کنه!؟
- نخیر آقا... چهار روز دیگه بچه شما زنگ ورزش می خواد فوتبال بازی کنه... چه ضمانتی هست که بین بازی بلایی که اون بار سر بازیکن خارجیه که وسط زمین ایست قلبی کرد، سرش نیاد!؟
- زبونتو گاز بگیر آقا... خیلی خب... خیلی خب... همه اینا قبول اما این سومی چیه نوشتین...؟ تست بارداری!؟ یعنی چی!؟ بچه من پسره... یه پسر 7 ساله...
- آقا معلومه که شما اصلا از پیشرفت علم و تکنولوژی خبر ندارین...! همین دیشب پریشبا بود که توی اخبار علمی فرهنگی گفت امکان بارداری برای مردان هم فراهم شده... درسته احتمالش کمه... ولی... خب... هست...! نمیشه نادیده گرفت... دو روز دیگه اگه بچه شما بچه دار شد... کی مسئولیت این بچه رو می پذیره!؟ همین شما نمیایید به من اعتراض کنید و بگید تو مدرسه ما چه خبره!؟ به هر حال من اینجا مسئولیت دارم و نمی ذارم هر کسی وارد این مدرسه بشه...
- پس چطور از کسایی که فیش های همدردی و همیاری رو پرداخت می کنن آزمایش نمی خواید!؟ برای اونا مسئولیت ندارید؟
- برای اونا خودمون آزمایش می کنیم!
- این مورد چهارم...
- ببین آقا من همه این مدارک رو از حفظم... شما هم اگه دوست داریم بچه تون ثبت نام بشه بجای کل کل با من این مدارک رو به همراه استشهاد محلی، عدم سوء پیشینه، عدم خلافی، اثبات عدم حضور در کنفرانس برلین، عدم گرایش سیاسی، عدم حضور در گروه های تروریستی ضد اسلامی، تعهد کتبی مبنی بر نوشتن با دست راست و بقیه چیزایی که اون تو نوشته رو تا آخر وقت اداری امروز به من تحویل بدید تا بچه تونو ثبت نام کنم، چون مهلت ثبت نام تمدید نمی شه...
حالا که با خودم فکر می کنم می بینم حق با مدیر مدرسه هست... به نظر من داشتن تمام این مدارک برای ثبت نام یه پسر 7 ساله در دبستان واقعا لازمه... ولی خب... چه سود...؟ مسلما خانومم این حرفا تو گوشش نمیره... خلاصه بگم... تنها چیز دیگه ایی که از اون روز یادم میاد صف طولانی بانک بود و اینکه از اون روز تا حالا این شده کار من که پای اخبار بشینم و برای پس گرفتن حق رای خودم در انتخابات آینده تلاش کنم!
گزارشی از پایمال شدن حق رای در ایران!
توی خونه ما همیشه بحث سیاسی داغ هست، یعنی میشه گفت این نوع بحث ها جزئی از زندگی ما شده. علتشم اینه که من به شدت طرفدار دولت نهم هستم و برعکس خانومم یک رفورمیست مادر زاده. بخاطر همین هم همیشه سعی می کنم از هر موقعیتی استفاده کنم تا ارزش های جناح خودمونو به رخش بکشم و جناح چپ رو یه مشت آدم پراکنده و ناتوان نشون بدم که عرضه انجام هیچ کاری رو ندارن.
اون شب داشتم با دقت اخبار رو گوش می دادم تا از میون انبوه خبر های مربوط به تقدیر و تشکر از عملکرد دولت نهم و سفر رئیس جمهور به کشور های امریکای جنوبی و سخنرانی های ایشون و اعطای وام های چند میلیاردی به ملت های مظلوم جهان و تظاهرات میلیونی مردم همیشه در صحنه بر علیه امریکا، ببینم بلکه خبری که به درد ما بخوره از تلوزیون پخش میشه یا نه... هنوز نا امید نشده بودم که گوینده خبر آس اخبارو رو کرد: وزیر آموزش و پرورش اعلام کرد امسال برای ثبت نام دانش آموزان هیچ هزینه ایی دریافت نمی گردد. هنوز متن خبر به پایان نرسیده بود که من عین برق گرفته ها خانومم رو صدا کردم و این خبر مسرت بخش رو با عشوه زیاد بهش دادم و طلبکارانه منتظر عکس العملش ایستادم. خانوم من که انگار خبر توقیف روزنامه در ایران رو شنیده باشه بدون هیچ تعجبی گفت:
- خب... حالا که چی؟ اصلا چه ربطی به ما داره؟
- یعنی چی حالا که چی...!؟ مثل اینکه پسرمون، سپهر رو یادت رفته!؟
- سپهر..!؟
- ثبت نام سپهر رو میگم... لازم نیست امسال برای ثبت نامش پول بدیم.
- چقدر تو ساده ایی مرد... مگه پارسال هم همینو نگفته بودن؟
- خب ما پارسال هم برای ثبت نام سپهر پول ندادیم.
- خب برای این بود که پارسال سپهر هنوز مدرسه نمی رفت!
- ببین خانوم، باز داری سیاسی بازی می کنی و می خوای دولت نهم رو ناکارآمد جلوه بدیا..! یعنی می خوای بگی به وعده شون عمل نمی کنن...!؟ اصلا پارسال رو فراموش کن... اگه امسال من سپهر رو مجانی ثبت نام کردم چیکار می کنی!؟
- تو انتخابات آینده به هر کی بگی رای می دم... البته به شرطی که اگه موفق نشی تو هم....
- قبوله...!
شرط سنگینی بود اما مطمئن بودم موفق می شم... الکی که نیست... تو اخبار اعلام شده... همون طور که سفر رئیس جمهور و اعطای وام میلیاردی به کشور های جهان اعلام شده بود... خب وقتی اونا حقیقت داره... اینم حقیقت داره دیگه... اصلا این خانوم من همیشه بد بین بوده... همون موقع ها هم به حرف های رئیس جمهور که اون وقتا نامزد انتخابات بود و از کشیدن نفت سر سفره های مردم و پرداختن به مسائل کلی مملکتی و نپرداختن! به مو و لباس جوانان حرف می زد شک داشت. الانم هرچی بهش می گم که بابا رئیس جمهور بارها مصاحبه کرده و گفته من اصلا این وعده ها رو ندادم و از قول من این حرفا رو گفتن به خرجش نمیره که نمیره تازه استنادشم به مصاحبه تلوزیونی رئیس جمهور قبل از انتخاباته...! اما این بار می خوام بهش ثابت کنم دولت نهم دولتیه که به وعده هاش عمل می کنه و بیخودی حرف نمی زنه...
چند روزی گذشت تا اینکه یه روز صبح خانومم بهم گفت: امروز روز ثبت نام هست... برو ببینم چیکار می کنی...
با خوشحالی مدارک رو بر داشتم و دست سپهر رو گرفتم و راه افتادم. توی راه داشتم انتخابات آینده و نامزدی که بخاطر تدبیر هوشمندانه من یک رای بیشتر نصیبش می شه رو تصور می کردم که سپهر دستمو کشید و گفت:
- بابا... کجا میری!؟ این یکی مدرسه منه... اون یکی دخترونه هست...!
تازه به خودم اومدم و لبخندی بهش زدم و وارد مدرسه شدیم....
- هی...! لندهور...! مگه کوری...!؟ نمی بینی اینجا وایسادم...!؟ تابلو رو بخون...! باید ورودیه بدی...
چقدر صدای گرم و مهربونی داشت!!! بابای مدرسه بود... همون آدم زحمت کش... یادم به بابای مدرسه خودم افتاد... نمی دونم هنوز زنده هست یا نه... از خودم بدم اومد... راست میگه... ابتدای سال تحصیلی هست... خب یه جور عیده... باید عیدی می دادم... با نوک کفشم پلاستیک ها و پوست پفک ها و کاغذ هایی رو که روی زمین افتاده بود رو کنار زدم و خودمو بهش رسوندم و با کمال میل طبق تابلویی که بالای سرش زده بود 5000 تومن عیدی بهش دادم. اونم در عوض یه کاغذ بهم داد که بالاش نوشته بود "مدارک لازم برای ثبت نام". نیش خندی زدم و کاغذ رو تا کردم و توی جیبم گذاشتم.
سپهر یه مقدار پول ازم گرفت تا از بوفه مدرسه خوراکی بخره... چون هر دوی ما صبحانه نخورده بودیم و کم کم داشت بد جوری بهمون فشار می آورد... دلم می خواست بدونم هنوز هم توی مدرسه ها ساندویچ کالباس می فروشن یا نه... مدیر مدرسه هنوز نیومده بود و مردم یه گوشه حیاط زیر یه سایه نشسته بودن تا ایشون از راه برسه و ثبت نام فرزند دلبندشون انجام بشه...
چند لحظه ایی نگذشته بود که سپهر بر گشت... با دو تا ساندویچ... بو کشیدم... به به... ساندویچ کالباس بود... منو برد به گذشته ها... دستی روی سرش کشیدم و یکی از ساندویچ هایی که به طرف من دراز کرده بود رو برداشتم. چشمامو بستم و دهنمو باز کردم تا شروع کنم که...
- نه...! نخور...! اول توشو نگاه کن ببین مال تو توش چیه...!
- ها...!؟
- ببین توش چی گذاشته... بچه های کلاس پنجمی می گفتن اینجا ساندویچ هاش مثل تخم مرغ شانسی می مونه... همیشه بابای مدرسه موقعی که داره می پیچتشون یه چیزی توش جا می ذاره!
... پس هنوز هم تو مدرسه ها ساندویچ کالباس می فروشن!!!
خدا رو شکر مدیر مدرسه اومد... سرایدار در ساختمون رو باز کرد و همه هجوم اوردن داخل... ناظم دم دفتر ایستاده بود و با صلاحدید شخصی آدما رو می فرستاد تو... سه ربعی گذشت تا نوبت به من رسید... رفتم داخل و سلام کردم، مدیر مدرسه همون طور که سرش تو پرونده ها بود جواب سوال منو داد و تعارف کرد تا بشینم...
روی صندلی روبروی میزش نشستم و منتظر موندم تا مطالعه اش تموم بشه... چند لحظه ایی گذشت... پرونده رو کنار گذاشت و توی چشمام زل زد و گفت:
- مدارک!
پایان قسمت اول!


