گزارشی از پایمال شدن حق رای در ایران!
توی خونه ما همیشه بحث سیاسی داغ هست، یعنی میشه گفت این نوع بحث ها جزئی از زندگی ما شده. علتشم اینه که من به شدت طرفدار دولت نهم هستم و برعکس خانومم یک رفورمیست مادر زاده. بخاطر همین هم همیشه سعی می کنم از هر موقعیتی استفاده کنم تا ارزش های جناح خودمونو به رخش بکشم و جناح چپ رو یه مشت آدم پراکنده و ناتوان نشون بدم که عرضه انجام هیچ کاری رو ندارن.
اون شب داشتم با دقت اخبار رو گوش می دادم تا از میون انبوه خبر های مربوط به تقدیر و تشکر از عملکرد دولت نهم و سفر رئیس جمهور به کشور های امریکای جنوبی و سخنرانی های ایشون و اعطای وام های چند میلیاردی به ملت های مظلوم جهان و تظاهرات میلیونی مردم همیشه در صحنه بر علیه امریکا، ببینم بلکه خبری که به درد ما بخوره از تلوزیون پخش میشه یا نه... هنوز نا امید نشده بودم که گوینده خبر آس اخبارو رو کرد: وزیر آموزش و پرورش اعلام کرد امسال برای ثبت نام دانش آموزان هیچ هزینه ایی دریافت نمی گردد. هنوز متن خبر به پایان نرسیده بود که من عین برق گرفته ها خانومم رو صدا کردم و این خبر مسرت بخش رو با عشوه زیاد بهش دادم و طلبکارانه منتظر عکس العملش ایستادم. خانوم من که انگار خبر توقیف روزنامه در ایران رو شنیده باشه بدون هیچ تعجبی گفت:
- خب... حالا که چی؟ اصلا چه ربطی به ما داره؟
- یعنی چی حالا که چی...!؟ مثل اینکه پسرمون، سپهر رو یادت رفته!؟
- سپهر..!؟
- ثبت نام سپهر رو میگم... لازم نیست امسال برای ثبت نامش پول بدیم.
- چقدر تو ساده ایی مرد... مگه پارسال هم همینو نگفته بودن؟
- خب ما پارسال هم برای ثبت نام سپهر پول ندادیم.
- خب برای این بود که پارسال سپهر هنوز مدرسه نمی رفت!
- ببین خانوم، باز داری سیاسی بازی می کنی و می خوای دولت نهم رو ناکارآمد جلوه بدیا..! یعنی می خوای بگی به وعده شون عمل نمی کنن...!؟ اصلا پارسال رو فراموش کن... اگه امسال من سپهر رو مجانی ثبت نام کردم چیکار می کنی!؟
- تو انتخابات آینده به هر کی بگی رای می دم... البته به شرطی که اگه موفق نشی تو هم....
- قبوله...!
شرط سنگینی بود اما مطمئن بودم موفق می شم... الکی که نیست... تو اخبار اعلام شده... همون طور که سفر رئیس جمهور و اعطای وام میلیاردی به کشور های جهان اعلام شده بود... خب وقتی اونا حقیقت داره... اینم حقیقت داره دیگه... اصلا این خانوم من همیشه بد بین بوده... همون موقع ها هم به حرف های رئیس جمهور که اون وقتا نامزد انتخابات بود و از کشیدن نفت سر سفره های مردم و پرداختن به مسائل کلی مملکتی و نپرداختن! به مو و لباس جوانان حرف می زد شک داشت. الانم هرچی بهش می گم که بابا رئیس جمهور بارها مصاحبه کرده و گفته من اصلا این وعده ها رو ندادم و از قول من این حرفا رو گفتن به خرجش نمیره که نمیره تازه استنادشم به مصاحبه تلوزیونی رئیس جمهور قبل از انتخاباته...! اما این بار می خوام بهش ثابت کنم دولت نهم دولتیه که به وعده هاش عمل می کنه و بیخودی حرف نمی زنه...
چند روزی گذشت تا اینکه یه روز صبح خانومم بهم گفت: امروز روز ثبت نام هست... برو ببینم چیکار می کنی...
با خوشحالی مدارک رو بر داشتم و دست سپهر رو گرفتم و راه افتادم. توی راه داشتم انتخابات آینده و نامزدی که بخاطر تدبیر هوشمندانه من یک رای بیشتر نصیبش می شه رو تصور می کردم که سپهر دستمو کشید و گفت:
- بابا... کجا میری!؟ این یکی مدرسه منه... اون یکی دخترونه هست...!
تازه به خودم اومدم و لبخندی بهش زدم و وارد مدرسه شدیم....
- هی...! لندهور...! مگه کوری...!؟ نمی بینی اینجا وایسادم...!؟ تابلو رو بخون...! باید ورودیه بدی...
چقدر صدای گرم و مهربونی داشت!!! بابای مدرسه بود... همون آدم زحمت کش... یادم به بابای مدرسه خودم افتاد... نمی دونم هنوز زنده هست یا نه... از خودم بدم اومد... راست میگه... ابتدای سال تحصیلی هست... خب یه جور عیده... باید عیدی می دادم... با نوک کفشم پلاستیک ها و پوست پفک ها و کاغذ هایی رو که روی زمین افتاده بود رو کنار زدم و خودمو بهش رسوندم و با کمال میل طبق تابلویی که بالای سرش زده بود 5000 تومن عیدی بهش دادم. اونم در عوض یه کاغذ بهم داد که بالاش نوشته بود "مدارک لازم برای ثبت نام". نیش خندی زدم و کاغذ رو تا کردم و توی جیبم گذاشتم.
سپهر یه مقدار پول ازم گرفت تا از بوفه مدرسه خوراکی بخره... چون هر دوی ما صبحانه نخورده بودیم و کم کم داشت بد جوری بهمون فشار می آورد... دلم می خواست بدونم هنوز هم توی مدرسه ها ساندویچ کالباس می فروشن یا نه... مدیر مدرسه هنوز نیومده بود و مردم یه گوشه حیاط زیر یه سایه نشسته بودن تا ایشون از راه برسه و ثبت نام فرزند دلبندشون انجام بشه...
چند لحظه ایی نگذشته بود که سپهر بر گشت... با دو تا ساندویچ... بو کشیدم... به به... ساندویچ کالباس بود... منو برد به گذشته ها... دستی روی سرش کشیدم و یکی از ساندویچ هایی که به طرف من دراز کرده بود رو برداشتم. چشمامو بستم و دهنمو باز کردم تا شروع کنم که...
- نه...! نخور...! اول توشو نگاه کن ببین مال تو توش چیه...!
- ها...!؟
- ببین توش چی گذاشته... بچه های کلاس پنجمی می گفتن اینجا ساندویچ هاش مثل تخم مرغ شانسی می مونه... همیشه بابای مدرسه موقعی که داره می پیچتشون یه چیزی توش جا می ذاره!
... پس هنوز هم تو مدرسه ها ساندویچ کالباس می فروشن!!!
خدا رو شکر مدیر مدرسه اومد... سرایدار در ساختمون رو باز کرد و همه هجوم اوردن داخل... ناظم دم دفتر ایستاده بود و با صلاحدید شخصی آدما رو می فرستاد تو... سه ربعی گذشت تا نوبت به من رسید... رفتم داخل و سلام کردم، مدیر مدرسه همون طور که سرش تو پرونده ها بود جواب سوال منو داد و تعارف کرد تا بشینم...
روی صندلی روبروی میزش نشستم و منتظر موندم تا مطالعه اش تموم بشه... چند لحظه ایی گذشت... پرونده رو کنار گذاشت و توی چشمام زل زد و گفت:
- مدارک!
پایان قسمت اول!


