یکی بود یکی نبود. یکی هم بود که بود و نبودش خیلی مهم نبود... توی زمانای دور یه ملخ و یه مورچه با هم همسایه بودن. مورچه هر روز از صبح تا شب کار می کرد و توی صحرا دنبال دونه های برنج می گشت اما آقا ملخه تنبل بود و از صبح تا شب تو خونه می نشست و پیام های بازرگانی سیما را تماشا می کرد. هر روز مورچه به ملخ می گفت: باید برای زمستون غذا پیدا کنی وگرنه از گرسنگی می میری... اما آقا ملخه گوشش بدهکار نبود و می گفت: تا چند وقت دیگه نیروگاه های هسته ایی ایران شروع به کار می کنه و ما دیگه احتیاجی به کار کردن نداریم چون شیوه مصرف سوخت هسته ایی به عنوان خوراکی هم توسط دانشمندان ایرانی کشف شده و تا چند وقت دیگه میشه به جای غذا خوردن یه قرص انرژی زای هسته ایی بخوری... البته باید خیلی مراقب باشی چون زباله های هسته ایی خیلی خطرناکه و باید به شکلی دقیق دفن بشه! من ترجیح میدم منتظر بمونم تا انرژی هسته ایی رو لوله کشی کنن در خونه ها... تازه... برم صحرا دونه دونه برنج پیدا کنم که چی بشه؟ دو روز دیگه وزارت بازرگانی اندازه 6 برابر مصرف داخلی برنج وارد می کنه اون وقت قیمت برنج داخلی نصف میشه و من گونی گونی برنج می خرم. مورچه هر چی سعی کرد ملخ رو راضی کنه که کار وزارت بازرگانی اصلا حساب و کتاب نداره و ممکنه امسال بجای برنج، شکر وارد کنه، به خرج ملخ نرفت که نرفت!
مورچه شب و روز کار می کرد و زحمت می کشید... ملوانای انگلیسی به خاک ایران تجاوز می کردن... اون داشت کار می کرد... ملوانای انگلیسی با بدرقه رسمی به کشورشون بر می گشتن... مورچه هنوز داشت کار می کرد... مدیر مسئول روزنامه کیهان به عنوان بزرگترین بزغاله... ببخشید بزرگترین منتقد دولت جایزه می گرفت... اون هنوز داشت کار می کرد... دور دوم سفر های استانی رئیس جمهور شروع شد... اون هنوز...
تا اینکه یه روز ملخ با خوشحالی اومد در خونه مورچه تا خبر های خوش هسته ایی و نصب 3000 سانتی فوژ! (دست خودش نیست بیچاره ... خوب اونم از زبون رئیس جمهور شنیده!) رو به اطلاعش برسونه... وقتی مورچه در رو باز کرد ملخ گفت مژده بده که ما الان در قله هسته ایی هستیم و هیچ کس نمی تونه ما رو متوقف کنه و دشمن هم به اشتباهاتش اعتراف کرده و تا چند وقت دیگه انتظار من به پایان میرسه و انرژی هسته ایی رو سر سفره های مردم میارن... اما حالا چون زمستون اومده و من غذا ندارم و وزارت بازرگانی هم اقدام به خرید برنج وارداتی نکرده و وزارت کشاورزی هم امسال نصف مصرف کشور برنج تولید کرده، یه گونی برنج به من قرض بده تا وقتی انرژی هسته ایی لوله کشی شد من کارت سوخت هسته ایی مو در اختیارت بذارم تا استفاده کنی و انرژی هسته ایی قاچاقی نخری...مورچه که حال و روز ملخ رو دید دلش به حالش سوخت و یه گونی برنج بهش داد. چند روزی گذشت تا غذای ملخ تموم شد... این بارهم اومد درخونه مورچه و با ناراحتی و التماس و زاری گفت: ما به انرژی هسته ایی رسیدیم اما حالا قراره اونو به کوبا و ونزوئلا و سوریه و... لوله کشی کنن... خواهش می کنم این بار هم به من یه گونی برنج بده و من هم قول میدم اگه سیل یا زلزله یا هر بلایای طبیعی دیگه سرمون اومد و این کشور ها در قبال انرژی هسته ایی که بهشون دادیم به ما کمک انسان دوستانه کردن، من تمام اون هدایا رو به تو ببخشم! مورچه باز هم دلش بحال ملخ سوخت و یه گونی برنج دیگه بهش داد و این روال ادامه داشت تا آخر زمستون و انتخابات بعدی تا نامزد ها به اندازه کافی وعده بدن تا آقا ملخه رو از جمع کردن برنج برای سال بعد هم منصرف کنن!


